جملات زیبا
تلخی روزگار اینه که خیلی چیزا رو میشه خواست…!! ولی نمیشه داشت…!!!
چهارشنبه 20 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
تو در هوای تمام شعرهایم

جا مانده ای!

خودت را که میگیری از بیت هایم،

هوای جملاتم ابری میشود…

با من بمان، تا پاییز شعرهایم

با تو اردیبهشت شود






نوع مطلب :
برچسب ها : فقط برای من،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
باران مرا یاد چتر می اندازد و چتر مرا یاد قرارمان

قرارمان که یادت هست ؟

اینکه آغوشت را چتر کنی تا چشمهایم بیش ازین خیس نشوند؟!!







نوع مطلب :
برچسب ها : باران،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
عشق مانند نواختن پیانو است....

ابتدا باید نواختن رو براساس قواعد یاد بگیری....

سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی...






نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه، جملات تصویری،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
تو که باشی معجزه ای در من رخ میدهد به نام آرامش …

باش ، حتی همین قدر دور !








نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
مرسی که هستی و هستی را رنگ می آمیزی

هیچ چیز از تو نمی خواهم

فقط باش ، فقط بخند ، فقط راه برو …

نه !!! راه نرو …

میترسم پلک بزنم و دیگر نباشی !









نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ..

ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ..

ﺣﺘﯽ ﺷﺪﻩ ۴ ﺻـــﺒﺢ … !!

ﺯﻧﮓ ﯾﺎ ﻣﺴﯿﺞ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﻬﺶ ..

ﺍﻭﻧﻢ ﮐﻠﯽ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺍﺵ ﺑﺮﻩ

ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﻣﯽ .. ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﯽ ..

ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻣُﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﮕﯽ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﻪ ﻋﺸﻘﻢ

ﺑﻌﺪ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﯽ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ..







نوع مطلب :
برچسب ها : فقط برای من،
لینک های مرتبط :


شنبه 16 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
 در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.






نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


جمعه 15 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
بعضی‌ آهنگ‌ها هستن که گوش میدی و میگی‌  

   "من کی‌ زندگیمو واسه این تعریف کردم

 که این از روش آهنگ ساخته؟؟"









نوع مطلب :
برچسب ها : جملات زیبا،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    
اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو:
بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد
تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت
دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست
کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد
و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…







نوع مطلب :
برچسب ها : جملات زیبا،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    

 شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




روادامه مطلب کلیک کن


نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه 9 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    

خداوندا ! به تو محتاجم

هر روز..

هر لحظه..

هر ثانیه که نفس میکشم محتاج تو هستم ..

من بی تو ناتوانم







نوع مطلب :
برچسب ها : خداوندا، جملات زیبا،
لینک های مرتبط :


شنبه 9 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین    

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.








نوع مطلب :
برچسب ها : زن و مرد، جملات زیبا،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

♥به نام خــــدایی

که همین نزدیکیست♥

۩ஜنظر بدید یادتون نره....ஜ۩

سلام به دوستای خوبم خوش اومدین...

هر شعر یا جمله ای که به نظرم قشنگ

باشه میذارم اینجا،

تا شمام مثه من با خوندنشون لذت ببرین :)

"کپی از مطالب هم آزاد هست"

18 مهر 92 تولد وبلاگم⁦;-)⁩

مدیر وبلاگ : نوشین
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

go Up