تبلیغات
جملات زیبا - مطالب ابر داستان
جملات زیبا
تلخی روزگار اینه که خیلی چیزا رو میشه خواست…!! ولی نمیشه داشت…!!!
درباره وبلاگ


♥به نام خــــدایی

که همین نزدیکیست♥

۩ஜنظر بدید یادتون نره....ஜ۩

سلام به دوستای خوبم خوش اومدین...

هر شعر یا جمله ای که به نظرم قشنگ

باشه میذارم اینجا،

تا شمام مثه من با خوندنشون لذت ببرین :)

"کپی از مطالب هم آزاد هست"

❀◕ ‿ ◕❀

منتظر نظرات شما هستم(◕‿-)

18 مهر تولد وبمه

g+1 کلیک کنید منو محبوب کنید ممنونم

ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ
مدیر وبلاگ : نوشین



Online User
go Up
با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید



نویسندگان
نوشین (185)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
سه شنبه 8 آبان 1397 :: نویسنده : نوشین

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام می‌داد بودم

 

زنگ منزل را زدند و پدربزرگ خانواده از راه رسید.




ادامه مطلب



نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : داستان، ارزش یک هدیه، ذهن زیبا،
دوشنبه 22 دی 1393 :: نویسنده : نوشین
ک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید

آیامیتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین»

را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:


ادامه مطلب


ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : نوشین



وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود

 که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم

 که عشقش متعلق به من باشه . 

اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست .

 من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ،

 من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

 من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم …..

 علتش رو نمیدونم .




روادامه مطلب کلیک کن



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
جمعه 15 فروردین 1393 :: نویسنده : نوشین



استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

 چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند

 و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

 چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است؛

 اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

 آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟

 چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند

 اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد…





رو ادامه مطلب کلیک کن



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
یکشنبه 15 دی 1392 :: نویسنده : نوشین

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است

سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند

سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته

و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد

وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست،

 احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته 

و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه،

 زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.



رو ادامه مطلب کلیک کن



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
شنبه 16 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین
 در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.







نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
دوشنبه 11 آذر 1392 :: نویسنده : نوشین

 شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




روادامه مطلب کلیک کن



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،


 

.

.